عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

انشا درباره زمستان

خانه » انشا آماده » انشا درباره زمستان
انشا درباره زمستان

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

انشا درباره زمستان

انشا درباره زمستان

مقدمه : رسیدن فصل سرما یعنی کوتاه تر شدن روزها و بلندتر شدن شب ها، با نامش ناخوداگاه سردم می شود.

بدنه : چشمانم را باز میکنم ، انگار که سرمای زمستان را به تمامی سلول های بدنم تزریق کرده اند .

با بی حالی از جایم بلند می شوم، در کنار دیوار تمام شیشه ای اتاقم می ایستم، با بهت به درختان ، حیاط و خیابانی که از برف پوشیده شده می نگرم.

همین که برف را دیدم بی حالی جایش را به سرخوشی می دهد.

با خوشحالی و ذوقی که از من بعید بود پله ها را دو تا سه تا طی کنم. پالتو پشمی ام را  برتن می کنم، چکمه هایم را میپوشم و به درون حیاط می روم.

آرام آرام دستانم را بر روی حصار های حیاط می کشم و با صدای آرامی می گویم امروز و این صبح سرد و زمستانی مال من است !

کم کم لبخند بر لب هایم که از سرما کبود شده است می نشیند، چه صبح زیبایی!

با یادآوری تولدم کم کم ذوقم بیشتر می شود.

با سر خوشی تمام به یاد کودکی هایم به دور خود می چرخم. برای اینکه در روز تولدم سرما نخورم به داخل خانه میروم، کنار شومینه می نشینم، یک لیوان قهوه داغ در دستانم میگیرم و با ذوقی وصف ناشدنی به بیرون می نگرم . 

کم کم چشمانم گرم می شود، در این صبح سرد زمستانی این گرما بعید است!

از آنجایی که صبح زود بیدار شده بودم مانع بسته شدن چشمانم نمی شوم.

پلک هایم با تصور شبی که در پیش دارم روی هم می افتد و به خواب می روم ، چقدر خواب در این وضعیت انرژی مثبتی به من میدهد!

نتیجه: فصل سرما که میرسد نوید آمدن بهار را میدهد همه جا را یکپارچه سفید پوش میکند تا الودگی در زمین نباشد و بهار آرام آرام جلوه گر شود.

 

حتما بخوانید: انشا صفحه 42 نگارش هشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.