عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد

خانه » انشا آماده » بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد
بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد

 

بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد

مقدمه: هر موجودی، نشان دهنده زیبایی خلقت است. اینکه یک خالق همه این موجودات را آفریده است چیز خارق‌العاده‌ای است.

‌بدنه: داستان از آنجا شروع شد که هر حیوانی می خواست به دیگران بفهماند که چه زیبایی ها و هنر هایی دارد.

در این میان کلاغی بود که هیچ هنری نداشت تا آن را به نمایش بگذارد و هر روز با دلی شکسته در حالیکه دیگر حیوانات را تماشا می‌کرد بر شاخه‌های می نشست و اشک میریخت.

آن روز در مسابقه نوبت به کبک رسید، کبک شروع به راه رفتن کرد، همه یک صدا برای او دست می زنند و او را تشویق می کردند.

هیچ حیوانی نبود که محو تماشای راه رفتنش نشود.

ناگهان فکری به سر کلاغ زد، به این فکر کرد بهتر است من هم مانند کبک راه بروم تا بتوانم تحسین همه را جلب کنم.

 کلاغ روزها و شبها شروع به تمرین راه رفتن می‌کرد. او می خواست حتی بهتر از کبک راه برود.

بالاخره بعد از چند وقت نوبت به کلاغ رسید، همه حیوانات وقتی فهمیدند کلاغ می خواهد در مسابقه شرکت کنند با تعجب به همدیگر نگاه می‌کردند و می‌گفتند کلاغ چه می‌خواهد به ما نشان بدهد.

وقتی مسابقه شروع شد کلاغ بال هایش را در سینه اش جمع کرد و سینه اش سپر کرد و مانند کبک راه رفت.

 همه مات مانده بودند که ناگهان انفجار خنده جمع، به آسمان رفت. همه حیوانات از گوشه و کنار شروع به مسخره کردن کلاغ کردند. 

وقتی صدای خنده ها کمی کمتر شد کبک جلو آمد و گفت تو سعی کن مانند خودت راه بروی اینگونه خیلی بهتر است تا اینکه بخواهی از بقیه تقلید کنی.

کلاغ که این حرف کبک را عاقلانه دانست با خودش گفت حالا که من در مسابقه شرکت کرده‌ام بگذار شبیه خودم راه بروم شاید به نظر کسی جالب آمد.

کلاغ اولین قدم را که برداشت تعادلش را نتوانست حفظ کند و با سر به زمین افتاد .

حیوانات دیگر به کمکش آمدند تا او را از زمین بلند کند اما هرکاری میکرد پایش پیچ می خورد و به زمین می افتاد.

صدا از گوشه و کنار بلند شد که کلاغ راه رفتنش را فراموش کرده و قاه قاه به او می خندیدند.

 کلاغ که دیگر نمی‌توانست مسخره کردن های دور و بری هایش را تحمل کند بال زد و از آن جنگل رفت.

بعد از رفتن کلاغ  حیوانات وقتی کسی در کاری که به آن مربوط نمی شد دخالت می‌کرد می‌گفتند ” کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.”

نتیجه: همیشه سعی کنیم خودمان را دوست داشته باشیم. همه آدم ها و حیوانات کم و کاستی های خودشان را دارند، بهتر است  خود واقعیمان باشیم و به خودمان افتخار کنیم.

 

حتما بخوانید: انشا آزاد صفحه 20 نگارش هشتم

2 دیدگاه دربارهٔ «بازآفرینی کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد»

    1. عالی شمایی فاطمه خانم

      پیشنهاد میکنم حتما در سایر شبکه های اجتماعی هم عضو بشی اونجا کلی آموزش های مفید و جالب داریم.

      🥰اینستاگرام عینکی
      einaky_com
      🥰کانال تلگرام عینکی
      einaky_com
      🥰گروه درسی عینکی در تلگرام

      einaky_group

      کانال اپارات عینکی
      @einaky.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.