مقدمه: در دنیا هزار موجود شناخته شده و نشده داریم که هر کدام از آنها صدای خاصی دارند،بعضی روح انسان را به بازی می گیرند و برخی روحمان را خراش میدهند.
بدنه: امروز نوبت به صدای کلاغ بیچاره رسید، صدایش گوش ها را خراش می دهد و خیلی ها را اذیت میکند.
شاید خیلیها به خاطر ظاهر یکدست و صدای نه چندان خوشش دوستش ندارند.
البته از نظر من همان بهتر که صدایش زیبا نیست والا باید مانند بلبل و قناری الان در قفس می بود.
شاید خیلی ها دوستش نداشته باشند اما مهم این است که آزاد است و هر کجا که بخواهد می رود.
صدایش شاید به مذاق خیلیها خوش نیاید اما برای حیوانات جنگل این گونه نیست، چون آنها را از خطر مرگ نجات میدهد.
کلاغ درست مانند یک نگهبان بر روی شاخه ی درختی بلند مینشیند و زمانی که شکارچی ها به جنگل نزدیک می شوند با صدایش به حیوانات اطلاع می دهد که خطر نزدیک آنهاست.
برعکس ما انسان ها،حیوانات جنگل کلاغ را دوست دارند و صدایش را مانند یک آوای دلنشین که زندگی دوباره به آنها می بخشد می دانند.
آنها قدردان محبت کلاغ هستند و او را به خاطر صدایش از خود نمی رانند چون می دانند اگر نباشد هر روز شاهد از بین رفتن یکی دیگر از حیوانات جنگل خواهند بود.
در آخر باید بگویم که خیلی از قناری ها و بلبل ها حاضر هستند مانند کلاغ سیاه و یکدست اما آزاد و رها باشند.
نتیجه: در زندگی، ما انسان ها درست مثل بلبل و قناری زیبا و کلاغ سیاه و یکدست هستیم هر چه جلوه زیبایی ما بیشتر باشد بیشتر در معرض خطر هستیم.
حتما بخوانید: بازنویسی حکایت صفحه ی 36 نگارش هشتم
عالی