عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

انشا طعم لبوی داغ در یک روز برفی

خانه » انشا آماده » انشا طعم لبوی داغ در یک روز برفی
انشا با موضوع طعم لبو داغ در زمستان

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

انشا طعم لبوی داغ در یک روز برفی

طعم لبوی داغ در یک روز برفی

هوا سرد بود، خورشید غروب کرده بود، چراغ های خیابان روشن شده بودند.

تابلو های رنگارنگ سر در مغازه ها چشمک می زدند، دانه های ریز برف رقص کنان به زمین می نشستند.

زمین یخ بسته بود، باد زوزه می کشید و دانه های برف را به این طرف و آن طرف می پاشید.

عابران سر و صورت خود را پوشانده بودند و تند تند از پیاده رو می گذشتند.

خیابان ها نسبتا خلوت بود،آن طرف خیابان مردی داد می زد: اگر سردته بیا لبو بخور، اگه آرامش می خوای بیا لبو بخور!

صدای مرد لبو فروش با زوزه باد در هم می پیچید و با صدای بوق اتومبیل ها فضا را پر می کرد.

به طرف لبو فروش رفتم، بخار از روی لبوهای پخته شده، بلند می شد. حس و حال خوبی به آدم دست می داد .

 آب دهانم راه افتاد، آن سوی چرخ لبو فروش، لبو ها چشمک می زدند.

سرخی لبو ها با آدم حرف می زد نمی توانستم تحمل کنم. آب از لب و لوچه ام آویزان بود پنج تا لبو سفارش دادم و دلی از عزا در آوردم .

 

 

حتما بخوانید: بازنویسی حکایت صفحه ی 36 نگارش هشتم

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x