عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را دزدید

خانه » انشا آماده » بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را دزدید
بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را دزدید

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را دزدید

بازنویسی حکایت شخصی پیراهنی را دزدید

متن حکایت:

دزدی پیراهنی را دزدید و آن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد .

پسر پیراهن  را به بازار برد ؛ اما آن را از او دزدیدند.

وقتی به خانه برگشت پدرش پرسید: پیراهن را چند فروختی ؟

پسر گفت به همان قیمتی که شما خریده بودید.

بازنویسی حکایت

روزی روزگاری، در شهری مردی زندگی میکرد که با دزدی روزگار می گذراند.

همه ی اهل خانه از کارهای مرد ناراضی بودند اما هر چقدر با او صحبت می کردند که از کار خود دست بکشد و روزی حلال به خانه بیاورد، گوشش بدهکار نبود.

یک روز وقتی از کنار مغازه لباس فروشی رد می شد، یکی از گران قیمت ترین پیراهن های مغازه را دزدید.

وقتی به خانه رفت از پسرش خواست که پیراهن را به بازار ببرد و آن را بفروشد.

پسر هم همین کار را کرد، اما دزدی که در کمین پسر نشسته بود پیراهن را از او دزدید.

پسر با نگرانی به خانه برگشت، پدر که تصور میکرد پسرش پیراهن را به قیمت خوبی فروخته است از پسر پرسید: پیراهن را چقدر فروختی؟

پسر با زیرکی جواب داد به همان قیمتی که تو آن را خریده بودی.

این داستان نشان می دهد که هر چیزی که از راه حلال به دست نیاید به همان صورت هم از دست می رود.

 

حتما بخوانید: انشا درباره شانس

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x