مقدمه: میازار موری که دانه کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است.
بدنه: از تفریحات هفتگی من این است که در حیاط مینشینم و به مورچه ها نگاه می کنم.
درباره آنها خیلی فکر میکنم به خصوص زمانی که دانههای را چند نفری به لانه میبرند ، یا وقتی که به هم میرسند و مقداری مکث میکند و شاخک هایشان را تکان میدهند .
خیلی دوست دارم بدانم که چه به هم می گویند! میدانم که حرف میزنند اما من صدایشان را نمی شنوم.
در یک کتاب در کتابخانه مدرسه خواندهام صدای آنها خیلی بلند است و گوش ما توانایی شنیدن آن را ندارد.
ولی در کل موجودات مهربانی هستند که سرشان به کار خودشان گرم است و در سرما و گرما تلاش میکنند.
دیروز وقتی در حیاط نشسته بودم مورچه زرد رنگی را دیدم که با دیگر مورچهها فرق میکرد.
حتی رفتارش هم عجیب بود دانهای دو برابر خودش را روی دوشش گذاشته بود و حرکت میکرد.
چند بار از دستش افتاد اما باز بلندش کرد حتی چندتا از مورچه های کوچک به سمتش رفتند که کمکش کنند اما انگار با آنها دعوا کرد که مورچه ها هر کدام به سمتی رفتند.
به نظرم مورچه مغروری آمد، عجیب بود اولین بار بود میدیدم که مورچه ها هم مثل ما انسان ها مغرور باشند.
البته مورچه زرد رنگ انگار می خواست کارش را خودش انجام بدهد و برای کسی مزاحمت ایجاد نکند.
من که زبان این مورچه ها را نمیدانم اما هر چی که بود صحنه زیبایی را برایم ساخت.
نتیجه : همیشه انسان ها نمی توانند الگوی مناسب برای یک رفتار و یک عادت خوب باشند گاهی اوقات باید به طبیعت رفت و از موجودات دیگر درس گرفت.
حتما بخوانید: نمونه سوال زبان انگلیسی هشتم
عالی بود
عالی
عالی بود
عالیییییب