عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

انشا درباره کودکی من

خانه » انشا آماده » انشا درباره کودکی من
انشا درباره کودکی من -عینکی

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

انشا درباره کودکی من 

انشا درباره کودکی من -عینکی

 خاطرات دوران کودکی، یکی از ماندگارترین و تکرار نشدنی ترین خاطرات زندگی هر فردی است.

دنیای کودکی هر فرد، برای خود او خاص است و دوران کودکی من هم از این قاعده مستثنی نیست.

در محل زندگی ما، هر خانواده یک یا دو بچه هم سن و سال من داشت و تقریباً محله شلوغی داشتیم.

خانه ما پنجره های زیادی داشت و من میتوانستم تمام محله را رصد کنم.

هر سال اول مهر، با هم سن و سالانم به مدرسه می رفتم. 

حیاط مدرسه بزرگ بود و میتوانستیم زنگ های تفریح حسابی در آن بالا و پایین بپریم.

سر کلاس سعی می کردم تا جایی که میتوانم به درس گوش بدهم ولی زمان هایی هم میشد که خواب اجازه توجه کردن به درس را به من نمیداد.

زنگ آخر، همگی شوق عجیبی برای برگشت به خانه داشتیم، بوی خورشت قورمه سبزی مادرم تمام محله را پر می کرد.

با عجله به خانه می رفتم، مادرم همیشه میگفت کمی غذا برای همسایه ببر.

به یاد دارم که یک بار به خاطر برداشتن ظرف داغ غذا حسابی دستم سوخت و برایم درس عبرتی شد.

در همسایگی ما یک پیر زن و پیر مرد هم زندگی می کردند و ما بیشتر اوقات در کارها به آن ها کمک می کردیم.

مادرم همیشه میگفت کمک به همسایه، کار خوب و پسندیده ای است.

قرارمان این بود که با بچه های محله پنج شنبه ها به پارک برویم و از وسایل بازی استفاده کنیم.

یادش بخیر، هرسال ماه رمضان که میشد، منتظر شنیدن صدای اذان مغرب بودیم، همگی باه به مسجد محله می رفتیم و بعد از خواندن نماز جماعت، افطار می کردیم.

به راستی دوران کودکی، شیرین ترین دوران زندگی انسان است که دیگر تکرار نمی شود.

حتما بخوانید: بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.