عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش

خانه » دروس آموزشی » آموزش دروس هشتم » آموزش درس نگارش هشتم » بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش
بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش

بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش

« به روزگار انوشیروان روزی وزیرش  بزرگمهر نزد وی آمد. انوشیروان گفت: ای وزیر، همه چیز در عالم، تو دانی؟! بزرگمهر، خجل شد و گفت: نه، ای پادشاه…. انوشیروان گفت: همه چیز، همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.»   (قابوس نامه)

در نیشابور حاکمی مانند انوشیروان که حاضر می شد با زیردستان خود مهربان باشد و آنها را دوست داشته باشد، انگشت شمار بود.

اغلب حاکمان وقتی به مقامی میرسیدند غرور و تکبر آنها را می گرفت و خود را از بقیه بالاتر می دیدند و دیگر اهمیتی به افراد پایین تر از خود نمی دادند.

انوشیروان به همین دلیل محبوبیت زیادی در بین مردم شهرش داشت و حرف هایش برای آنها سند و مدرک بود.

انوشیروان وزیری دانا و حکیم به نام بزرگمهر داشت .

بزرگمهر و انوشیروان مانند دو برادر بودند که پادشاه هیچوقت بدون مشورت با بزرگمهر تصمیم هایش را نمی گرفت.

یک روز که بزرگمهر و پادشاه در حیاط در حال قدم زدن بودند پادشاه به بزرگمهر گفت تو خیلی دانایی و در خیلی از مسائل آگاهی تو بیشتر است فکر نمی‌کنم در این کشور و نه کشورهای دیگر دانا تر از تو که همه چیز را میدانی وجود داشته باشد.

بزرگمهر در حالی که سرش را پایین انداخته بود به پادشاه گفت این سخنان از لطف و بزرگواری شماست اما کسی که همه چیز را میداند و از همه چیز آگاه است من نیستم .

پادشاه که سخت متعجب شده بود گفت پس چه کسی است آیا تو میدانی؟

بزرگمهر در حالی که لبخند به لب داشت گفت هنوز کسی به دنیا نیامده است که همه چیز را بداند و تنها کسی که آگاه به همه چیز است خداوند متعال است.

 

 

حتما بخوانید: انشا درباره حیاط مدرسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.