عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

خانه » انشا آماده » بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران
بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران نگارش هفتم

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

بازنویسی حکایت روزی از فصل بهاران

بازنویسی اول ” حکایت روزی در فصل بهاران”

یک روز در فصل بهار همراه با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم به بیرون برویم تا هوایی عوض کنیم.

جایی را برای نشستن پیدا کردیم که بسیار سرسبز و دلباز بود.

بعد از گفت و گو با دوستان تصمیم گرفتیم سفره نهار را آماده کنیم و غذا بخوریم که صدای سگی را شنیدیم که به نزدیکی ما می آمد.

یکی از دوستانم سنگی به سمت سگ پرتاب کرد که فکر کند غذاست و از ما دور شود.

سگ وقتی سنگ را بود کرد آن را رها کرد و برگشت. هرچه دوستم صدایش کرد که بازگردد برنگشت.

یکی از دوستانم که بسیار شوخ بود گفت میدانید سگ چه گفت؟ همه با تعجب نگاهش کردیم و گفتیم : نه چه گفت؟

گفت : میگوید اینها بدبختر و بیچاره تر از من هستن که سر سفرشان به جای غذا سنگ است بروم که از آنها خیری نصیب من نمیشود .

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران نگارش هفتم

 

در یکی از روزهای فصل بهار که هوا آفتابی و نسبتا خنک بود با تعدادی از دوستان برنامه ریزی کردیم تا برای تفریح به طبیعت برویم .

هر کس برای مکان ، پیشنهادی می داد و سرانجام قرار بر این شد که در کنار چشمه ای که از کوهی جاری بود اسکان کنیم .

صبح زود راه افتادیم و از تماشای زیبایی های طبیعت بهاری لذت می بردیم . بعد از چند ساعت به مکان مورد نظرمان رسیدیم و توقف کردیم .

در آنجا زیر انداز انداختیم و بالشت و خوراکی ها و غذای ظهر را از ماشین بیرون آوردیم .

همگی مشغول خوردن تخمه بودیم که سگی را از دور دیدیم که داشت به ما نزدیک و نزدیک تر می شد .

سگ در فاصله ی چند متری از ما ایستاد و بدون اینکه کار دیگری کند فقط خوردن ما را تماشا می کرد .

یکی از رفقا سنگی را از زمین برداشت و به طرف سگ پرتاب کرد . سگ خم شد و سنگ را بو کرد و وقتی متوجه شد که سنگ است از ما فاصله گرفت و دور شد .

آن رفیق سگ را صدا می زد ولی سگ بدون توجه راه بازگشت را می پیمود .

دوست دیگر گفت : می دانی چرا سگ دیگر توجهی نکرد و با خود چه گفته است ؟

گفت : سگ پیش خود گفته است این ها بدبختانی هستند که از گرسنگی سنگ می خورند من چگونه می توانم از آن ها توقع غذا داشته باشم .

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران

فصل بهاران بازنویسی حکایت نگارش هفتم

 

روزی در فصل بهاران باجمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت ،بیرون رفتیم،چون درجایی خرم جای گرفتیم و سفره انداختیم،سگی از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید.

یکی از دوستان ،پاره سنگی برداشت و آن چنان که نان پیش سگ اندازند و پیش وی انداخت ،سگ سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.

سگ را صدا کردند اما التفات نکرد.یکی از انان گفت :می دانید که این سگ چه گفت؟گفت:این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند. ازخوان و سفره ایشان چه توقع می توان داشت»

باز نویسی حکایت نگارش هفتم روزی درفصل بهاران

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم.

در یه جای سرسبز وخوش آب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.

سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا که شاید به او غذایی بدهیم و از گرسنگی آن را نجات دهیم.

یکی از دوستان که در جمع ما نشسته بود تکه سنگی را از زمین برداشت و مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت،سگ جلو آمد و سنگ را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه امده را بازگشت.

دوستانم دوباره دوباره سگ را صدا زدند اما سگ توجه ایی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت:ایا متوجه ی برخورد سگ شده اید و دانستید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟همگی گفتند:نه متوجه نشدیم!

آن مرد گفت:آن سگ باخود گفت این مرد آدم ها بدبختانی هستند که از خیسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آن ها هیچ توقعی نمی توان داشت.

 

بازنویسی انشای صفحه ۳۶ نگارش هفتم

 

روزی در فصل بهار با عده‌ایی از دوستانم تصمیم گرفتیم برای گشت و گذار و تماشای صحرا و جنگل به بیرون برویم.

در یک مکان سرسبز ماندیم و زیر انداز و سفره غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.

سگی از دور ما را دید و به سمت ما آمد تا شاید غذایی به او بدهیم و از گرسنگی آن را نجات دهیم.

یکی از دوستانم که در جمع ما نشسته بود سنگی را از زمین برداشت و مانند نانی جلوی سگ انداخت.

سگ جلو آمد و سنگ را بو کرد و موقعی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع برگشت.

دوستانم دوباره سگ را صدا زدند اما سگ هیچ توجهی نکرد و به راه خودش ادامه داد

یکی دیگر از دوستانم که این ماجرا را دیده بود گفت : متوجه برخورد سگ شدید؟ و فهمید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟

همگی یک صدا گفتند نه متوجه نشدیم .

او گفت : آن سگ با خود گفته که این آدم ها بدبختانی هستند که از گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

آیدا محمودی زاده

 

 

حتما بخوانید: باز نویسی حکایت “مردی با سپر آهنی به میدان جنگ رفت”

4 دیدگاه دربارهٔ «بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران»

  1. بازتاب: تصویر نویسی صفحه 24 نگارش هفتم - مجموعه آموزشی عینکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.