عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است

خانه » انشا آماده » مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است
مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است

مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است

مقدمه: مطمئناً اطراف خود انسان هایی را دیده ایم که ظاهر و باطنشان یکی است؛وقتی حرف می زنند متوجه صداقت حرفشان می شویم.

این آدم ها بدون اینکه کاری انجام بدهند افراد دیگر را به سمت خود جذب می‌کند و به راستی صداقت بهترین سیاست است.

بدنه: در روزگاران قدیم در شهری مردی به نام احمد زندگی می‌کرد؛ او راستگو و ساده بود.

هیچ فردی از او بدی ندیده بود و در شهرشان به صداقت و یکرنگی مشهور بود؛ خیلی از مردم احمد را دوست داشتند و به او احترام می‌گذاشتند.

شغلش  پارچه فروشی بود؛ هر روز صبح که به سمت مغازه می رفت٬ افرادی را می‌دید که منتظر باز شدن مغازه‌اش هستند.

شکرخدا وضع مالی خوبی داشت و اگر کسی دچار مشکل می شد جز اولین نفرات برای  کمک رسانی بود.

همین اخلاق و خصوصیات او را نزد مردم عزیز کرده بود اما در این میان بودند کسانی که دل خوشی از احمد نداشتند و به هر بهانه ای می خواستند او را اذیت کند.

یکی از دلایل دشمنی افراد با احمد بر سر مغازه اش بود٬ کسانی که مثل احمد پارچه فروشی داشتند معتقد بودند کسادی کارشان تقصیر احمد است و او باعث شده که مردم از آنها خرید نکنند.

اما در واقعیت اینگونه نبود٬ احمد هر پارچه‌ای را به مغازه اش می آورد حتی اگر جنس خوبی نداشت به مشتریانش میگفت که پارچه جنس خوبی ندارد و ممکن است دوامش کم باشد.

در حالی که باقی مغازه‌داران به هر بهانه‌ای برای فروختن پارچه هایشان به مردم دروغ می گفتند و وقتی مردم پارچه ها را با اعتراض پس می آوردند دعوا راه می انداختند.

همه اینها باعث شده بود که چند تن از مغازه داران از او کینه به دل بگیرند و به فکر آتش زدن مغازه اش بیوفتند.

همان شبی که قرار بود مغازه احمد را آتش بزنند٬ خبر رسید که مغازه هایشان را دزد زده و هیچ پارچه ای برایشان نمانده است.

حیران و سرگردان در شهر می چرخیدند و نمی دانستند چه باید بکنند٬احمد وقتی این خبر را شنید خیلی ناراحت شد و نزد آنان رفت.

مغازه‌داران که فکر نمی‌کردند احمد به دیدارشان برود٬ با دیدن او تعجب کردند. احمد به آنان دلداری داد و گفت من در کنارتان هستم٬نگران نباشید.

او با سرمایه خودش پارچه خرید و به مغازه داران گفت در سود کار با هم شریک می شویم و شما هم کم کم میتوانید سرمایه من را برگردانید.

نتیجه: کسی که دلش صاف است و به مردم کمک می کند علاوه بر احساس خوب برای خود٬ خدا را هم خوشحال می کند.

 

حتما بخوانید: داستان کوتاه باد آورده را باد می برد

5 دیدگاه دربارهٔ «مثل نویسی دل که پاک است زبان بی باک است»

  1. بازتاب: مفهوم شعر مگر دیده باشی که در باغ و راغ - مجموعه آموزشی عینکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.