عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

وقتی داد زدن جواب نمی‌دهد؛ آنچه علم مغز درباره‌ی «بدرفتاری» بچه‌ها به معلم می‌گوید

خانه » وبلاگ » وقتی داد زدن جواب نمی‌دهد؛ آنچه علم مغز درباره‌ی «بدرفتاری» بچه‌ها به معلم می‌گوید
وقتی داد زدن جواب نمیدهد

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

وقتی داد زدن جواب نمی‌دهد؛ آنچه علم مغز درباره‌ی «بدرفتاری» بچه‌ها به معلم می‌گوید

موش عینکی، معلم خسته، پشت میز معلم نشسته و کنار او صندلی خالی و کتابی روی زمین دیده می‌شود.
تصویرسازی خستگی و فشار روزمره یک معلم در کلاس درس

زنگ سوم است. دانش‌آموزی که همیشه آرام بوده، یک‌دفعه کتابش را پرت می‌کند، صدایش بالا می‌رود، جوابت را نمی‌دهد. تو هر کاری بلدی امتحان می‌کنی؛ صدایت را بالا می‌بری، تذکر می‌دهی، اسمش را می‌نویسی روی تخته، حتی زنگ می‌زنی به خانواده‌اش.

هیچ‌کدام کار نمی‌کند. فردا همان صحنه تکرار می‌شود. برمی‌گردی خانه خسته‌تر از دیروز و از خودت می‌پرسی چه چیزی را بلد نیستی.

اگر این صحنه برایت آشناست، بدان که مشکل تو کمبود «مهارت مدیریت کلاس» به معنای رایجش نیست. مشکل یک باور غلط است که تقریباً همه‌ی ما در آموزش‌و پرورش با آن بزرگ شده‌ایم: اینکه رفتار بد یعنی انتخاب آگاهانه‌ی بچه برای اذیت کردن ما، و راه‌حلش هم سخت‌گیری بیشتر است.

مغزی که دیگر گوش نمی‌دهد

موش عینکی با اشاره‌گر چوبی در حال توضیح آمیگدال و قشر پیش‌پیشانی در یک تصویر آموزشی از مغز
تصویر آموزشی کارتونی از موش عینکی که تفاوت نقش آمیگدال و قشر پیش‌پیشانی را در واکنش‌های هیجانی و کنترل رفتار توضیح می‌دهد.

وقتی یک دانش‌آموز در کلاس منفجر می‌شود، در اکثر مواقع او تصمیم منطقی نمی‌گیرد؛ او دارد واکنش نشان می‌دهد. بخشی از مغز به اسم آمیگدال، وظیفه‌اش تشخیص خطر است. وقتی این بخش فعال می‌شود، بدن وارد حالت جنگ، گریز یا انجماد می‌شود و بخش دیگری از مغز، قشر پیش‌پیشانی، که مسئول تصمیم‌گیری منطقی، خودکنترلی و همدلی است، عملاً از مدار خارج می‌شود.

این بخش تا اواسط دهه‌ی سوم زندگی هنوز کامل رشد نکرده، پس در یک بچه‌ی ده‌ساله یا حتی یک نوجوان پانزده‌ساله، ظرفیتش برای «خودش را جمع‌وجور کند و منطقی رفتار کند» خیلی کمتر از چیزی است که از او انتظار داریم.

نکته این‌جاست: وقتی معلم در این لحظه صدایش را بالا می‌برد یا تهدید می‌کند، دارد با زبان منطق با مغزی حرف می‌زند که دیگر منطق را نمی‌شنود. نتیجه چه می‌شود؟ یا بچه بیشتر می‌ترکد، یا خاموش می‌شود و بیرونی آرام نشان می‌دهد اما چیزی حل نشده و همان الگو هفته‌ی بعد برمی‌گردد.

اول اتصال، بعد اصلاح

موش عینکی زانو زده در برابر یک صندلی خالی و با حالتی آرام و همدلانه به احساسات دانش‌آموز توجه می‌کند
تصویری آموزشی از موش عینکی که در ارتفاع چشم صندلی خالی زانو زده و با حالتی آرام و همدلانه، نماد دیدن و پذیرش احساسات دانش‌آموز است.

راهی که علم مغز پیشنهاد می‌دهد ساده است ولی برخلاف عادت ماست: قبل از هر تلاش برای اصلاح رفتار، باید مغز را از حالت هشدار خارج کرد. این کار را «هم‌تنظیمی» می‌نامند؛ یعنی معلم با آرامش خودش، آرامش را به بچه قرض می‌دهد، مثل یک بزرگ‌تر که دستش را می‌گیرد تا او تعادلش را پیدا کند.

در عمل یعنی چه؟ چند قدم کوچک که فردا در کلاس قابل امتحان کردن است:

نزدیک شو، نه با عصبانیت، فقط نزدیک. صدایت را پایین بیاور، نه بالا. یک جمله‌ی کوتاه بگو که فقط احساس را نام می‌برد، نه رفتار را: «می‌بینم خیلی عصبانی‌ای الان.» همین. نه سؤال، نه توضیح‌خواهی، نه نصیحت. چند ثانیه سکوت کن. اجازه بده بدنش آرام شود. تازه بعد از آن، وقتی نفسش پایین آمد، می‌توانی درباره‌ی رفتار حرف بزنی: «بیا ببینیم چی شد» یا «الان وقتشه برگردی سر جات؟»

ترتیب همین‌جاست که فرق می‌کند: خیلی از ما رفتار را اول اصلاح می‌کنیم و امیدواریم آرامش خودش بیاید. اما مغزِ در حالت هشدار، اصلاً گوش نمی‌دهد تا وقتی احساس امنیت نکند.

این یعنی کوتاه آمدن نیست

موش عینکی معلم کنار خط‌کش بلند ایستاده و با حالتی قاطع و مهربان مرز کلاس را نشان می‌دهد.
تصویرسازی مفهوم مرزبندی و ثبات در مدیریت کلاس.

اینجا یک نگرانی رایج معلم‌ها را باید روشن کرد: هم‌تنظیمی به معنای نادیده گرفتن رفتار یا از دست دادن مرز نیست. حد و مرز کلاس سر جایش می‌ماند؛ فقط زمان‌بندی‌اش عوض می‌شود. اول تنظیم، بعد مرز، بعد پیامد اگر لازم باشد. تفاوتش این است که وقتی بچه در حالت آرام مرز را می‌شنود، آن را می‌فهمد؛ وقتی در حالت هشدار می‌شنود، فقط آن را به عنوان تهدید جدید ثبت می‌کند.

یک تغییر کوچک، نه یک انقلاب

موش عینکی با لبخندی خسته و امیدوار روی لبه میز معلم نشسته و کنار او یک فنجان چای قرار دارد.
تصویرسازی آرامش معلم پس از پایان یک روز سخت.

قرار نیست فردا کلاس را زیر و رو کنی. کافی است در همان یک لحظه‌ی داغ، به‌جای واکنش همیشگی، این توالی را امتحان کنی: نزدیک شو، آرام باش، احساس را نام ببر، صبر کن، بعد حرف بزن. این یک مهارت است، نه یک شخصیت خاص که بعضی معلم‌ها دارند و بعضی ندارند؛ یعنی با تمرین جا می‌افتد.

و یک چیز آخر برای خودت: تو هم یک مغز داری که در لحظه‌ی داغ کلاس وارد حالت هشدار می‌شود. حق داری خسته باشی. اما دفعه‌ی بعد که آن دانش‌آموز منفجر شد، شاید کمی راحت‌تر باشد اگر بدانی مشکل از بی‌کفایتی تو نیست؛ فقط داری با یک مغز جوان طرف هستی که هنوز دارد یاد می‌گیرد چطور خودش را آرام کند، و تو می‌توانی معلمی باشی که این را به او یاد می‌دهد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x