معنی حکایت پیاده و سوار فارسی ششم
در این صفحه حکایت «پیاده و سوار» (بخوان و بیندیش، قصههای برگزیده از مرزباننامه، بازنویسی مهدی آذریزدی) را بخشبهبخش میخوانیم و برای هر بخش معنی، واژگان کلیدی، همخانواده، متضاد، نکات املایی و کنایهها را مرور میکنیم؛ در پایان هم پاسخ «درک و دریافت» آمده است.
واژگان کلیدی
- بزّاز: پارچهفروش
- گوناگون: مختلف، جورواجور
- اطراف: دور و بر، پیرامون
همخانواده
- خرید: خریدن، خریدار
- فروش: فروختن، فروشنده
- گوناگون: گونه، گونهگونی
کلمات متضاد
- خریدن ↔ فروختن
- شهر ↔ ده (روستا)
- رفتن ↔ برگشتن
نکات املایی
- بزّاز
- گوناگون
- اطراف
- روزگار
معنی
یک روز این پارچهفروشِ دورهگرد از روستایی به روستای دیگر میرفت. وقتی از روستا بیرون آمد و به راه بیابان رسید، مردی را دید که سوار بر اسب، آرام آرام میرفت. بزّاز که بستهی پارچهها را روی دوشش گذاشته بود و خیلی خسته شده بود، به سوار گفت: آقا، چون هر دوی ما در یک مسیر میرویم، اگر این بسته را روی اسبت بگذاری، از بزرگواری و مهربانیات تشکر میکنم و برایت دعا خواهم کرد.
واژگان کلیدی
- دورهگرد: کسی که برای فروش کالا از جایی به جای دیگر میرود
- آبادی: ده، روستا
- به دوش داشتن: روی شانه حمل کردن
- جوانمردی: بخشندگی، بزرگواری، مهربانی
- دعاگو: دعاکننده
- سپاسگزار: قدردان، تشکرکننده
همخانواده
- دورهگرد: دوره، گردش، گردنده
- آبادی: آباد، آبادان، آبادانی
- دعاگو: دعا، دعاکردن
- سپاسگزار: سپاس، سپاسگزاری
- جوانمردی: جوانمرد، مرد
کلمات متضاد
- آهسته ↔ تند، تندتند
- خسته ↔ سرحال، بشّاش
- خارج ↔ داخل
- سپاسگزار ↔ ناسپاس
نکات املایی
- دورهگرد
- آبادی
- بیابانی
- جوانمردی
- سپاسگزار
- دعاگو
آرایههای ادبی
- کنایه«به دوش داشتن» کنایه از حمل کردن بار روی شانه
معنی
سوار پاسخ داد: حرف تو درست است که کمک به همنوع کار خوبی است و پاداش الهی هم دارد؛ ولی متأسفم، چون اسب من دیشب علف و جو نخورده و نیرویی برای راه رفتن ندارد. گذاشتن بار روی او ظلم است و خدا از چنین کاری راضی نیست.
واژگان کلیدی
- همنوع: انسانِ دیگر، همنوعان
- پسندیده: خوب، نیکو
- ثواب: پاداش خوبیها از طرف خدا
- متأسّف: اندوهگین، ناراحت
- تاب و توان: نیرو، قدرت
- بیانصافی: ظلم، ستم
- خدا را خوش نمیآید: کار ناپسند است و خدا راضی نیست
همخانواده
- پسندیده: پسند، پسندیدن، ناپسند
- متأسّف: تأسف، أسف
- بیانصافی: انصاف، منصف
- همنوع: نوع، انواع
کلمات متضاد
- پسندیده ↔ ناپسند
- ثواب ↔ گناه
- بیانصافی ↔ انصاف، عدالت
- حق ↔ باطل
نکات املایی
- همنوع
- ثواب
- متأسّف
- تاب و توان
- بیانصافی
- پسندیدهای
آرایههای ادبی
- کنایه«خدا را خوش نمیآید» کنایه از کار ناپسند و ناروا
- کنایه«حق با تو است» کنایه از درست گفتن
واژگان کلیدی
- ناگهان: بیخبر، ناگاه
- پا به فرار گذاشتن: فرار کردن، گریختن
- جاده: راه
همخانواده
- فرار: فراری، گریز
- دوید: دویدن، دو، دونده
کلمات متضاد
- پیش ↔ پس، عقب
- دور ↔ نزدیک
- بیرون ↔ درون
نکات املایی
- خرگوش
- ناگهان
- فرار
- جاده
آرایههای ادبی
- کنایه«پا به فرار گذاشتن» کنایه از فرار کردن
واژگان کلیدی
- تاختن: با سرعت اسب راندن، به تندی دویدن
- دنبال: پشت سر
همخانواده
- تاختن: تاخت، تاز، تازنده
- شروع: شروع کردن، آغاز
کلمات متضاد
- جلو ↔ عقب
- دنبال ↔ پیش، جلو
- شروع ↔ پایان
نکات املایی
- اسبسوار
- تاختن
- خرگوش
- دویدن
معنی
بزّاز وقتی دید اسب با چه سرعتی میدود، به فکر فرو رفت و با خودش گفت: چه خوب شد که سوار بار مرا نگرفت؛ چون اگر میگرفت، ممکن بود فکر بدی به سرش بزند و پارچههای مرا ببرد و من دیگر نتوانم به او برسم.
واژگان کلیدی
- به فکر فرو رفتن: عمیق فکر کردن، اندیشیدن
- کولهبار: بار و بنه، بستهی وسایل
- وگرنه: در غیر این صورت، اگر نه
- به فکر بدی افتادن: قصد کار ناروا کردن
- دستم به او نرسد: نتوانم او را پیدا کنم یا بگیرم
همخانواده
- فکر: افکار، تفکّر، متفکّر
- دویدن: دو، دونده
کلمات متضاد
- خوب ↔ بد
- ممکن ↔ محال، ناممکن
نکات املایی
- کولهبار
- وگرنه
- فکر
- پارچهها
آرایههای ادبی
- کنایه«به فکر فرو رفتن» کنایه از اندیشیدن
- کنایه«به فکر بدی افتادن» کنایه از قصد کار ناپسند کردن
- کنایه«دستم به او نرسد» کنایه از ناتوانی در پیدا کردن و گرفتن او
معنی
اتفاقاً سوار هم بعد از اینکه کمی رفت، همین فکر به سرش افتاد و با خودش گفت: من اسبی به این خوبی و تندرو دارم که هیچ سواری به آن نمیرسد؛ خوب بود بستهی بزّاز را میگرفتم و در بیابان فرار میکردم و میرفتم.
واژگان کلیدی
- اتّفاقاً: بهطور تصادفی، قضا را
- مقداری: کمی، اندکی
- زدن به بیابان: به بیابان فرار کردن و دور شدن
همخانواده
- اتّفاق: اتفاقی، اتفاقاً
- مقدار: مقداری، مقادیر
کلمات متضاد
- خوب ↔ بد
- رسیدن ↔ نرسیدن، عقب ماندن
نکات املایی
- اتّفاقاً
- مقداری
- سواری
- بیابان
آرایههای ادبی
- کنایه«به فکر افتادن» کنایه از به ذهن رسیدن یک تصمیم یا اندیشه
- کنایه«زدم به بیابان» کنایه از فرار کردن و دور شدن
معنی
سپس سوار اسب را برگرداند و آرام آرام برگشت تا به بزّاز رسید و گفت: خیلی عذر میخواهم که تو را تنها گذاشتم و دنبال خرگوش رفتم و نتوانستم آن را بگیرم. راستش چون هنوز تا آبادی راه زیادی مانده، دلم راضی نشد تنها بروم؛ دیدم کار درستی نیست که تو پیاده و خسته باشی و من سواره باشم و کمکت نکنم. حالا بستهی پارچه را بده تا برایت ببرم. اسب هم با این مقدار بار از پا نمیافتد و وقتی به خانه برسد، خستگیاش برطرف میشود.
واژگان کلیدی
- پارچهفروش: همان بزّاز
- معذرت خواستن: عذرخواهی کردن
- دلم راضی نشد: وجدانم اجازه نداد
- منزل: خانه، جای ماندن
- خستگی از تن در رفتن: رفع خستگی، استراحت کردن
همخانواده
- معذرت: عذر، عذرخواهی، معذور
- راضی: رضایت، رضا، مرضی
- خستگی: خسته، خستن
- منزل: نزول، منازل
کلمات متضاد
- پیاده ↔ سوار
- راضی ↔ ناراضی
- خسته ↔ سرحال
- برگشتن ↔ رفتن
نکات املایی
- معذرت
- راضی
- منزل
- خستگی
- پارچهفروش
آرایههای ادبی
- کنایه«دلم راضی نشد» کنایه از وجدانم اجازه نداد
- کنایه«خدا را خوش نمیآید» کنایه از کار ناپسند
- کنایه«خستگی از تن در رفتن» کنایه از برطرف شدن خستگی
معنی
بزّاز گفت: از مهربانی شما سپاسگزارم، اما نمیخواهم شما را به زحمت بیندازم. بعد از اینکه خرگوش پیدا شد و اسب دوید، من هم فهمیدم که باید خودم بار خودم را بر دوش بکشم و به دیگران تکیه نکنم.
واژگان کلیدی
- متشکّر: سپاسگزار
- راضی به زحمت نبودن: نخواستن که دیگری به زحمت بیفتد
- بار خود را به دوش کشیدن: مسئولیت کار خود را خودْ پذیرفتن
همخانواده
- متشکّر: تشکّر، شکر، شاکر
- زحمت: زحمتکش، مزاحم
- لطف: لطیف، الطاف
کلمات متضاد
- لطف ↔ قهر، بیمهری
- متشکّر ↔ ناسپاس
- زحمت ↔ راحتی
نکات املایی
- متشکّر
- زحمت
- لطف
- فهمیدم
آرایههای ادبی
- کنایه«بار خود را به دوش کشیدن» کنایه از پذیرفتن مسئولیت کار خود و تکیه نکردن به دیگران
درک و دریافت
۱. با توجّه به متن، مرد اسبسوار چه ویژگیهایی داشت؟
اسبسوار فردی بهانهجو و خودخواه بود؛ چون برای کمک نکردن به بزّاز بهانه آورد که اسبش خسته است. او طمعکار هم بود؛ زیرا وقتی اسبش تند دوید، به فکر افتاد بار بزّاز را بگیرد و فرار کند. اما در پایان وجدانش بیدار شد، اشتباهش را فهمید، برگشت و عذرخواهی کرد و برای کمک به بزّاز پیشنهاد داد؛ پس فردی بود که توانست اشتباه خود را جبران کند.
۲. منظور بزّاز از گفتن اینکه «باید بار خودم را به دوش بکشم» چه بود؟
منظور بزّاز این بود که انسان نباید برای انجام کارهایش چشم به کمک دیگران داشته باشد و باید خودش مسئولیت کارها و زندگیاش را بپذیرد؛ چون ممکن است دیگران در لحظهی نیاز، کمک نکنند یا حتی سوءاستفاده کنند.
۳. پنج رویداد مهمّ داستان را به ترتیب بیان کنید.
۱) بزّاز دورهگرد که بستهی پارچهها را به دوش داشت و خسته بود، در بیابان به مردی اسبسوار رسید و از او خواست بارش را روی اسب بگذارد.
۲) اسبسوار به بهانهی اینکه اسبش گرسنه و ناتوان است، قبول نکرد.
۳) خرگوشی از کنار جاده بیرون دوید و اسبسوار شروع کرد به تاختن دنبال او.
۴) بزّاز با دیدن سرعت اسب خوشحال شد که بارش را به سوار نداده است و اسبسوار هم از اینکه بار را نگرفته بود پشیمان شد و فکر بدی به سرش افتاد.
۵) اسبسوار برگشت، عذرخواهی کرد و پیشنهاد حمل بار را داد، امّا بزّاز نپذیرفت و گفت که باید بار خودش را خودش به دوش بکشد.
دانلود خلاصهی درس
فایل PDF خلاصهی حکایت پیاده و سوار فارسی ششم را میتوانید از لینک زیر دانلود کنید. جزوهی کامل کل کتاب و محتوای آمادهی همهی دروس ششم هم در فروشگاه موجود است.


به نظر شما چرا نباید همیشه به کمک دیگران تکیه کنیم؟ نظرتان را دربارهی پیام حکایت پیاده و سوار در بخش دیدگاهها با ما در میان بگذارید!