مقدمه : زندگی کردن سهم همه آدمهاست اما اینکه زندگی در چه محیطی را ترجیح میدهیم بین همه مشترک نیست.
بدنه: آفتاب را از پشت پلک هایم حس می کنم گویا بازیش گرفته و می خواهد از خواب بیدارم کند.
کمی که هوشیار تر می شوم بوی خوش نان تازه را هم حس می کنم که زنان در حال پختش هستند.
آرام از جایم بلند میشوم، پنجره های چوبی که طرح های رنگی روی شیشه های آن خودنمایی می کند را باز می کنم.
آرام آرام از پله های کوتاه اتاقم پایین می آیم، بوی گوسفندان هنوز هم در حیاط است.
فکر کنم زیاد خوابیده ام که نتوانستم به چَرا رفتنشان را ببینم، اما در عوض مرغی پیش رویم است که چهار تا جوجه پشت سرش در حال چرخیدن در حیاط هستند.
جالب است خروس هم در بالای آخور گوسفندان نشسته و مراقب مرغ و جوجه هاست،چه خانواده زیبایی دارند!
به سمت حوض قدم بر میدارم. ماهی های کوچک قرمز هم انگار تازه از خواب بیدار شده اند و مدام از این سو به آن سو شنا میکنند.
شیر آب را باز می کنم، صورتم را جلو میبرم از سرمای آب بر خودم میلرزم.
مادرم صدایم می کند و می گوید سرما میخوری بچه جان این چه کاری است ؟در حالی که شیر آب را می بندم با لبخند به مادرم می گویم عیبی ندارد.
از لابلای درختان رد میشوم و میوه ها را لمس می کنم. سرم را بالا میبرم و به آسمان نگاه می کنم.
گنجشک ها آواز کنان از این شاخه به آن شاخه میپرند، خدا را به خاطر این همه زیبایی شکر می کنم.
به سمت آشپزخانه میروم که بدجور بوی نان هوش و حواسم را برده است.
نتیجه: لحظه لحظه زندگی زیباست و باید قدر تک تک ثانیه های آن را دانست.
نویسنده: زهرا دوستی
دو سال پیش در تعطیلات نوروز به همراه خانواده عمویم به روستای آبا و اجدادیمان رفتیم.
روستا در یکی از نقاط خوش آب و هوای دامنه های زاگرس واقع شده بود، صبح با صدای خروس از خواب بیدار شدم، نمازم را خواندم و به بیرون از اتاق رفتم.
آواز پرندگان در باغ شنیده می شد، نفس عمیقی کشیدم، ریه هایم پر از هوای پاک و تازه شد.
چقدر مطبوع و دل انگیز بود، تمام سلول های بدنم آرام گرفتند. از خانه بیرون زدم تا شاهد طلوع زیبای خورشید باشم.
خورشید آرام آرام از پشت کوه ها بیرون می آمد، همه چیز رنگ طلایی گرفته بود، پاکی هوا احساس سر زندگی به انسان می داد.
مادر شیر خوش طعم و تازه گاو را گرم کرده بود، پنیر خوشمزه محلی هم در سفره بود. در طول چند روز اقامتمان در روستا همگی شاداب و سرحال شده بودیم.
هوای پاک طبیعت زیبا و غذای سالم و طبیعی روح و جسممان را با طراوت کرده بود طوری که دلمان می خواست برای همیشه در آنجا بمانیم.
اما چه می شود کرد که زندگی پر هیاهو و پر زرق و برق شهر به راحتی ما را رها نمی کرد.
فردای روزی که از تعطیلات بازگشتیم صبح با صدای زنگ گوشی تلفن از خواب بیدار شدم ،نمازم را خواندم و پنجره را باز کردم.
صدای اتومبیل ها که به سرعت از خیابان رد می شدند شنیده می شد از پنجره سرم را بیرون بردم و خنکی صبح را احساس کردم.
هوا را به داخل ریه هایم بردم تا از هوای صبحگاهی را استنشاق کنم، اما به سرفه افتادم و هوای پر از سرب ریه هایم را آزار داد.
به پشت بام رفتم تا شاهد طلوع زیبای خورشید باشم، خورشید آرام آرام از پشت ساختمان های سر به فلک کشیده بیرون می آمد.
نور های کم رنگ خورشید در آلودگی شهر گم شده بود، سر سفره نشستم تا صبحانه بخورم.
تکه ای نان داغ برداشتم، نصف نان خمیر بود و عطری هم نداشت. نان های شهر هم مانند آدم هایش ماشینی است شیر پاستوریزه و پرچرب هم پر از روغن پالم بود .
پنیرش را که دیگر نگو نه بویی داشت و نه طعمی! حسابی توی ذوقم خورد. اشتهایی برای خوردن نداشتم، مدام به روستا و جاذبه هایش فکر می کردم.
از همان روز تصمیم گرفتم که وقتی بزرگ تر شدم و به سن و سال پدرم رسیدم، حتما به دامان طبیعت بازگردم وب اقی عمرم را در روستا و در کنار مردم با صفا و بی آلایش آن سپری کنم .
حتما بخوانید: مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه
مرسی واقعا عالی
دستتون درد نکنه🌹🌹
خانم دوستی بسیار عالی ی بود واقعا خوب
خانم دوستی بسیار عالی ی بود
عالی بود