مجموعه آموزشی عینکی

عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

معنی درس دوستان همدل فارسی ششم + واژگان، نکات املایی و درک و دریافت

خانه » سوالات درس به درس » سوالات درس به درس ششم » سوالات درس فارسی ششم » معنی درس دوستان همدل فارسی ششم + واژگان، نکات املایی و درک و دریافت
تصویر درس دوستان همدل فارسی ششم ابتدایی

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

معنی درس دوستان همدل فارسی ششم

در این صفحه متن درس دوستان همدل فارسی ششم را بخش‌به‌بخش می‌خوانیم و برای هر بخش واژگان کلیدی و نکات املایی را مرور می‌کنیم. در پایان هم پاسخ‌های درک و دریافت و کارگاه درس‌پژوهی را می‌بینید.

وارد حیاط مدرسه که شدم، احساس غریبی کردم. شیراز کجا و آنجا کجا؟ صدای همهمه‌ی بچه‌ها مدرسه را پُر کرده بود. زبانشان را نمی‌فهمیدم، حتی یک کلمه هم تُرکی بلد نبودم.

واژگان کلیدی

  • غریب: ناآشنا، بیگانه
  • همهمه: هیاهو، سر و صدا

نکات املایی

  • غریبی
  • همهمه

زنگ کلاس را زدند. زنگ دوم بود. من و بابا، رفته بودیم اداره‌ی آموزش و پرورش، یک نامه گرفته بودیم که اسم مرا بنویسند. بعد از زنگ اول به مدرسه رسیده بودیم.

نکات املایی

  • اداره‌ی آموزش و پرورش

وارد کلاس که شدم، همه با تعجب نگاهم کردند. پسری که معلوم بود مبصر کلاس است به ترکی گفت: «تَزَه گلیپسن؟» (تازه آمده‌ای؟) وقتی دید جواب نمی‌دهم با تندی گفت: «نیه جاواب ورمیسن؟» (چرا جواب نمی‌دهی؟) نگاهم را به کف کلاس دوختم و گفتم: «ترکی بلد نیستم.»

واژگان کلیدی

  • نگاهم را به کف کلاس دوختم: کنایه از به زمین نگاه کردن از روی شرم و خجالت

نکات املایی

  • مبصر
  • تَزَه
  • نیه جاواب ورمیسن

صداهایی از گوشه و کنار کلاس بلند شد: فارسدِه، فارسدِه. (فارس است، فارس است.) یکی از بچه‌های ته کلاس، خطاب به من گفت: «من هم فارسم. اسمت چیست؟» ذوق‌زده شدم و لبخندی زدم و گفتم: «یونس… اسمم یونس است.»

واژگان کلیدی

  • خطاب: شخصی را مورد خطاب قرار دادن
  • ذوق‌زده: بسیار خوشحال

زنگ تعطیل را که زدند، به کوچه دویدم. تازه، کوچه‌ی مدرسه را پشت سر گذاشته بودم و داشتم وارد خیابان می‌شدم که دستی به شانه‌ام خورد:

ــ هی یونس! صبر کن با هم برویم.

سرم را برگرداندم؛ همان هم‌کلاسی‌ام بود. گفت: «خانه‌تان کجاست؟»

ــ همین پایین؛ کوچه‌ی حیدری.

ــ پس راهمان یکی است! خانه‌ی ما، یک کوچه بالاتر از خانه‌ی شماست.

خوشحال شدم.

ــ اسم تو چیست؟

ــ مهدی.

ــ کجایی هستی؟

ــ شیرازی.

ــ همان وقت که حرف زدی، فهمیدم. آخه من هم شیرازی‌ام.

هر دو، خندیدیم. بعد مهدی پرسید: «تازه آمده‌اید تبریز؛ نه؟»

ــ یک هفته‌ای می‌شود… شما چطور؟

ــ ما الان سه چهار سال است اینجا هستیم.

نکات املایی

  • کوچه‌ی حیدری

با اینکه دو هفته دیرتر از بقیه به مدرسه رفته بودم، هر طور که بود، خودم را به آنها رساندم. یک ماه بعد، یکی از بهترین شاگردهای کلاس شده بودم.

یکی از همین روزها بود که فهمیدم مهدی درسش زیاد خوب نیست. یک روز هم، وقتی زنگ را زدند، آقا معلم، من و مهدی را توی کلاس نگه داشت. آقا معلم، ابتدا مهدی را نصیحت کرد و بعد از من خواست که به مهدی کمک کنم تا درس‌هایش را بهتر یاد بگیرد.

واژگان کلیدی

  • نصیحت: پند، اندرز

از آن به بعد، عصرها یا من به خانه‌ی مهدی می‌رفتم یا او به خانه‌ی ما می‌آمد. هم درس می‌خواندیم و هم بازی می‌کردیم، اما مهدی، علاقه‌ی زیادی به درس خواندن نداشت. به این ترتیب، دو ماه گذشت.

یک روز صبح که مثل همیشه با مهدی در حال رفتن به مدرسه بودیم، یک وقت به خودم آمدم و دیدم با مهدی توی اتوبوس نشسته‌ام و دارم از مدرسه دور می‌شوم. کم کم، نگران شدم. اتوبوس به آخر خط رسید. راننده رو به ما کرد و به ترکی چیزهایی گفت که من نفهمیدم و مهدی در جواب او با دستپاچگی چیزهایی به ترکی گفت.

واژگان کلیدی

  • نگران: ناراحت، دلواپس
  • دستپاچگی: هل شدن

همان‌طور سر جایمان نشستیم. اتوبوس دوباره پُر از مسافر شد و راه افتاد. بین راه، مهدی پشت سر هم به خیابان اشاره می‌کرد و مغازه‌ها را نشانم می‌داد. مهدی طوری خوشحال بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اتوبوس به آخر خط رسید و همه پیاده شدند. به مهدی گفتم: «بیا برگردیم مدرسه.» گفت: «حالا دیگر زنگ را زده‌اند. اگر الان به مدرسه برویم، سر کلاس راهمان نمی‌دهند.»

ــ پس چه کار کنیم؟

ــ هیچ! باز سوار اتوبوس می‌شویم؛ می‌رویم تا آن سر خط، همین‌طور ماشین‌سواری می‌کنیم تا ظهر، ظهر که شد برمی‌گردیم خانه…

فردای آن روز هم مدرسه نرفتیم و راه افتادیم توی خیابان‌ها. با آنکه هنوز چند روزی به زمستان مانده بود، هوا خیلی سرد بود. من از سرما می‌لرزیدم. حالا خیابان‌ها خلوت شده بود. دیگر از بچه‌مدرسه‌ای‌ها خبری نبود. آن روز، حالت عجیبی داشتم؛ حس می‌کردم دارم گناه بزرگی می‌کنم. خدا خدا می‌کردم که پدرم ما را نبیند.

روز سوم و چهارم هم همین‌طور گذشت. روز پنجم هم به تماشای مغازه‌ها و عکس‌های جلوی سینماها گذشت. روز ششم، اوّل سوار اتوبوس شدیم و رفتیم آخر خط. پیاده شدیم، بعد مهدی گفت: «بیا سوار یک خط دیگر بشویم و برویم تا آخر آن خط. آن وقت دوباره برمی‌گردیم.» قبول کردم. نزدیکی‌های ظهر، سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم. حالا دیگر مدرسه‌ها تعطیل شده بود. وقتی رسیدیم خانه، دیر شده بود؛ اما مادر نفهمید که مدرسه نرفته بودم.

روز هشتم فرار، هوا حسابی سرد شده بود. ایستگاهی که هر روز از آنجا سوار اتوبوس می‌شدیم، کمی پایین‌تر از کوچه‌ی مدرسه‌مان بود. ما بیشتر وقت‌ها تا نزدیک مدرسه می‌رفتیم و بعد راهمان را به طرف ایستگاه، کج می‌کردیم. آن روز صبح، وقتی داشتیم به طرف ایستگاه می‌رفتیم، چند تا از بچه‌های کلاس، ما را دیدند. یکی از آنها به فارسی پرسید: «دارید کجا می‌روید؟ چرا نمی‌آیید مدرسه؟»

من هم ترسیدم و هم خجالت کشیدم. مهدی دستم را کشید و گفت: «ولشان کن. جوابشان را نده، بیا برویم.» و دوتایی دویدیم طرف ایستگاه. صدای بچه‌ها از پشت سرمان بلند شد که فریاد می‌زدند: «قاچاقلار… قاچاقلار…» (فراری‌ها… فراری‌ها…)

واژگان کلیدی

  • هوا حسابی سرد شده بود: هوا بسیار سرد بود

نکات املایی

  • خجالت
  • قاچاقلار

آن روز اصلاً سرحال نبودیم. اتوبوس که به آخر خطش رسید، سوار خط بعدی شدیم و رفتیم. فردای آن روز، توی ایستگاه هر روزی نایستادیم. رفتیم یک ایستگاه پایین‌تر. منتظر آمدن اتوبوس بودیم که یک دفعه دیدم چند نفر از هم‌کلاسی‌هایم، دورم را گرفته‌اند اما مهدی پا به فرار گذاشته بود.

هر کاری کردم نتوانستم از دست بچه‌ها فرار کنم. مرا کشان‌کشان به طرف مدرسه بردند. کیفم را دادند دستم و مرا به دفتر مدرسه بردند. وقتی وارد دفتر شدم، بی‌اختیار زدم زیر گریه. معلم به طرفم آمد، آرام دستم را گرفت و مرا روی یک صندلی نشاند. عده‌ی زیادی از بچه‌ها جلوی دفتر جمع شده بودند.

آقا معلم گفت: «فرار از مدرسه، کار غلطی بود. اگر راستش را به من بگویی، من هم قول می‌دهم کمکت کنم. بگو بدانم، چرا از مدرسه فرار کردی؟»

واژگان کلیدی

  • کار غلطی بود: کار اشتباهی بود

همه چیز را برای او گفتم. وقتی حرف‌هایم تمام شد، گفت: «از این فرار، چیزی هم گیرت آمد، فکر نکردی عاقبت یک روز پدر و مادرت می‌فهمند؟ می‌دانی حالا فرق تو با بچه‌های دیگر چیست؟ آنها چیزهای زیادی یاد گرفته‌اند که تو بلد نیستی.»

واژگان کلیدی

  • چیزی گیرت آمد: چیزی به دست آوردی
  • عاقبت: بالاخره، سرانجام

وقتی زنگ را زدند با آقا معلم رفتم سر کلاس. بچه‌ها همه ساکت بودند و آقا معلّم به من اشاره کرد و گفت: «بچه‌ها! این هم آقا یونس شما!» بچه‌ها خندیدند و هورا کشیدند و نمی‌دانم چرا یک دفعه حس کردم توی خانه‌ی خودمان هستم. دیگر احساس غریبی نمی‌کردم. حس می‌کردم همه‌ی بچه‌ها را دوست دارم. آقا معلم رو به من کرد و گفت: «ببین پسرم! همه‌ی اینها دوست تو هستند.» گفتم: «آخه آقا، من زبان آنها را بلد نیستم و نمی‌فهمم. اما…»

واژگان کلیدی

  • هورا: فریاد شادی

آقا معلم گفت: «مگر فقط کسی که هم‌زبان آدم است، دوست اوست؟ تو اگر کمی سعی کنی، خیلی زود می‌توانی با اینها دوست بشوی. مهم این است که همه‌ی شما یک دین و فرهنگ دارید و همه‌تان اهل یک کشورید و با کمی تلاش، خیلی راحت می‌توانید زبان همدیگر را یاد بگیرید»؛ سپس، سکوت کرد.

واژگان کلیدی

  • فرهنگ: آداب و رسوم

آقا معلم آن زنگ، اصلاً درس نداد و همه‌اش از دوستی و اتحاد گفت. از نقشه‌های دشمنان برای اختلاف انداختن بین استان‌ها و مردم کشورمان گفت و از خیلی چیزهای دیگر حرف زد.

واژگان کلیدی

  • اتحاد: یکپارچگی، وحدت
  • اختلاف انداختن: نزاع به وجود آوردن

زنگ آخر را که زدند به طرف خانه به راه افتادم. اما تنها نبودم. هم‌کلاسی‌هایم با من بودند. به کوچه‌مان که رسیدیم، هم احساس سبکی می‌کردم و هم می‌ترسیدم، ولی نامه‌ای که آقا معلم برای بابا نوشته بود به من جرئت می‌داد. وقتی می‌خواستم از دوستانم جدا شوم، یکی از آنها گفت: «ما امروز عصر فوتبال داریم. شما هم بیا.»

واژگان کلیدی

  • جرئت: شهامت، شجاعت

من هم برای اینکه نشان بدهم، ترکی بلدم، گفتم: «ساعات نچه گَلیرَم؟» (ساعت چند می‌آیم؟) یکی از بچه‌ها لبخندی زد و گفت: «شما می‌گویی: ساعات نِچَدَه گلیم؟» (ساعت چند بیام؟) خندیدم و گفتم: «خب، ساعات نِ…چَ…دَه گلیم؟»، کلمه‌ی «نچده» را خیلی سخت و بریده بریده گفتم. گفت: «می‌آیم دنبالت.»

وقتی در می‌زدم با خودم گفتم: «امشب می‌روم دمِ خانه‌ی مهدی. هر طور شده، باید کاری کنم که او هم فردا به مدرسه برگردد» و بعد نفسی تازه کردم و با اطمینانی بیشتر، دوباره در زدم.

درک و دریافت

۱- اگر شما به جای یونس بودید در برابر پیشنهاد مهدی چه می‌کردید؟

پیشنهاد او را قبول نمی‌کردم و سعی می‌کردم او را متقاعد کنم که فرار از مدرسه کار اشتباهی است. به او می‌گفتم که این کار باعث عقب افتادن از درس‌ها می‌شود و پدر و مادرمان را ناراحت می‌کند و بهتر است با هم به مدرسه برویم و مشکلات درسی را با کمک معلم حل کنیم.

۲- به نظر شما چه عاملی باعث برگشت یونس به مدرسه شد؟

عامل اصلی، همکلاسی‌هایش بودند که او را در خیابان دیدند و با دلسوزی و مسئولیت‌پذیری، او را به مدرسه بازگرداندند. پس از آن، رفتار محبت‌آمیز معلم و استقبال گرم بچه‌ها باعث شد او دیگر احساس غربت نکند و از بازگشت به مدرسه خوشحال شود.

۳- با توجه به متن، جمله‌ها را به ترتیب رویدادها شماره‌گذاری کنید:

  • ۱- یونس تازه از شیراز به تبریز آمده بود.
  • ۲- زبان آنها را نمی‌دانست.
  • ۳- مهدی به درس خواندن علاقه‌ی زیادی نداشت.
  • ۴- معلم از او خواست به مهدی کمک کند تا درس‌هایش را بهتر یاد بگیرد.
  • ۵- آنها چند روزی به مدرسه نرفتند.
  • ۶- تا اینکه یک روز هم‌کلاسی‌ها یونس را به مدرسه برگرداندند.
  • ۷- معلم گفت: نتیجه‌ی به مدرسه نیامدن، عقب ماندن از هم‌کلاسی‌هاست.
  • ۸- یونس تصمیم گرفت مهدی را نیز به مدرسه بازگرداند.

کارگاه درس‌پژوهی

۱- با مراجعه به کتابخانه، داستان دیگری از شاهنامه‌ی فردوسی انتخاب و شخصیت‌های آن را مشخص کنید.

داستان: زال و سیمرغ

شخصیت‌ها: سام (پدر زال)، زال (پسر سام که با موی سپید به دنیا آمد)، سیمرغ (پرنده‌ی افسانه‌ای که از زال مراقبت کرد)، منوچهر (پادشاه ایران).

۲- به نظر شما انسان دانا چه ویژگی‌هایی دارد؟ در گروه درباره‌ی آن گفت‌وگو، و فهرستی از این ویژگی‌ها تهیه کنید.

  • ۱- قبل از سخن گفتن، خوب فکر می‌کند.
  • ۲- به دنبال یادگیری و کسب دانش است.
  • ۳- از تجربه‌های دیگران و اشتباهات خود درس می‌گیرد.
  • ۴- صبور است و با عجله تصمیم نمی‌گیرد.
  • ۵- شنونده‌ی خوبی است.
  • ۶- در کارها با دیگران مشورت می‌کند.

۳- به نظر شما چگونه می‌توان از رسانه‌ها برای ایجاد اتحاد و همدلی بین اقوام مختلف استفاده کرد؟

رسانه‌ها می‌توانند با ساخت فیلم‌ها، مستندها و انیمیشن‌هایی که زیبایی‌های فرهنگ، زبان و آداب و رسوم اقوام مختلف ایران را نشان می‌دهند، باعث آشنایی و احترام بیشتر مردم به یکدیگر شوند. همچنین می‌توانند با روایت داستان‌های دوستی و همکاری بین اقوام مختلف، حس همدلی و وحدت ملی را تقویت کنند.

۴- از متن‌های این فصل چند جمله را انتخاب و سپس نهاد و فعل آنها را مشخص کنید.

  • ۱- جمله: صدای همهمه‌ی بچه‌ها مدرسه را پُر کرده بود.
    نهاد: صدای همهمه‌ی بچه‌ها
    فعل: پُر کرده بود
  • ۲- جمله: من تُرکی بلد نبودم.
    نهاد: من
    فعل: بلد نبودم
  • ۳- جمله: معلم به طرفم آمد.
    نهاد: معلم
    فعل: آمد

دانلود خلاصه‌ی درس

فایل PDF خلاصه‌ی درس دوستان همدل فارسی ششم را می‌توانید از لینک زیر دانلود کنید. جزوه‌ی کامل کل کتاب (معنی، آرایه‌های ادبی و نکات همه‌ی درس‌ها) هم در فروشگاه موجود است.

به نظر شما مهم‌ترین درسی که یونس از این ماجرا گرفت چه بود؟ نظرتان را در بخش دیدگاه‌ها با ما در میان بگذارید!

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x