مجموعه آموزشی عینکی

عینکی

دیدتان را به یادگیری متحول کنید.
0

بخوان و بیندیش فارسی ششم | آوای گنجشکان

خانه » سوالات درس به درس » سوالات درس به درس ششم » سوالات درس فارسی ششم » بخوان و بیندیش فارسی ششم | آوای گنجشکان
آوای گنجشکان فارسی ششم با پاسخ و معنی درس

شهربانو دوستی

درباره نویسنده
شهربانو دوستی هستم، مدیر و موسس وب سایت عینکی دبیر آموزش و پرورش و علاقه مند به سئو

معنی درس آوای گنجشکان فارسی ششم

در این صفحه درس «آوای گنجشکان» (بخوان و بیندیش) فارسی ششم، داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی، را بخش‌به‌بخش می‌خوانیم. برای هر بخش معنی عبارت‌های دشوار، واژگان کلیدی، هم‌خانواده، متضاد، نکات املایی و آرایه‌های ادبی را مرور می‌کنیم؛ در پایان هم پاسخ درک و دریافت و کارگاه درس‌پژوهی آمده است.

شیخ مکتب‌خانه روی تشکچه نشسته بود و بر بالش تکیه داشت. کودکان نیز بر تشکچه‌های خویش بودند و سر در کتاب حافظ داشتند. قرآن خوانده بودند و شیخ گفته بود: اکنون به آواز گنجشکان گوش می‌دهیم.

کودکان در سکوت به آواز گنجشکانِ درختِ مکتب‌خانه گوش می‌دادند. عادت بود، میان دو درس، سکوت بود و گوش دادن به جیک جیکِ گنجشکان که فراوان بودند بر درخت. غوغا می‌کردند گنجشکان. عجب بود که هنگام درس، ساکت بودند. سر بر بال و سینه می‌گذاشتند. در خود بودند، هیچ صدایی نبود جز صدای شیخ که می‌خواند: «بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود.»

معنی

«سر در کتاب حافظ داشتند»
مشغول خواندن دیوان حافظ بودند.

«سر بر بال و سینه می‌گذاشتند. در خود بودند، هیچ صدایی نبود جز صدای شیخ»
گنجشکان هم هنگام درس آرام و ساکت بودند و همه (کودکان و گنجشکان) در خود فرو رفته بودند؛ تنها صدای شیخ شنیده می‌شد.

«بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود»
حرف ما درباره‌ی شیرین‌سخنی و اخلاق خوب بود.

واژگان کلیدی

  • مکتب‌خانه: مدرسه‌ی قدیمی
  • شیخ: (اینجا) معلم و بزرگ مکتب‌خانه
  • تشکچه: تشک کوچک
  • خویش: خود
  • آواز: صدا، نغمه
  • غوغا: سروصدا
  • هنگام: وقت، زمان
  • لطف طبع: شیرین‌سخنی و خوش‌ذوقی

هم‌خانواده

  • مکتب: کتاب، مکتوب، کاتب
  • حافظ: حفظ، حافظه، محافظ
  • درس: مدرسه، تدریس، مدرّس
  • لطف: لطیف، لطافت، الطاف
  • اخلاق: اخلاقی، خُلق
  • عادت: عادی، معتاد

کلمات متضاد

  • سکوت ↔ غوغا
  • ساکت ↔ پرسروصدا
  • فراوان ↔ اندک

نکات املایی

  • مکتب‌خانه
  • تشکچه
  • حافظ
  • قرآن
  • آواز
  • گنجشکان
  • سکوت
  • غوغا
  • هنگام
  • طبع
  • اخلاق

آرایه‌های ادبی

  • تضادسکوت و غوغا
صدای کوفتن کوبه‌ی درِ مکتب آمد. شیخ گفت: «کسی برود، ببیند کیست؟»

«ممنون» بود که آمده بود. «ممنون» همه‌ی آن چیزهایی که حافظ گفته بود، داشت. «ممنون» مست کتاب بود و عاشق دانش، ظاهری آشفته داشت و پیراهنی کهنه. «مجنون» هم صدایش می‌کردند. اهلِ بحث بود و مدّعیِ دانایی. پس از هر بحث، قانع می‌شد یا نمی‌شد، می‌گفت «ممنون» و می‌رفت. هر جا کتابی بود، مکتبی بود، می‌رفت و می‌گفت: «به من چیزی بیاموزید.»

شیخ خواست او را رد کند؛ میانه‌ی درس آمده بود. گفت: «به تو چه بیاموزم، که ندانی! به گفته‌ی خود همه چیز دانی!»

معنی

«ممنون همه‌ی آن چیزهایی که حافظ گفته بود، داشت»
ممنون همان ویژگی‌هایی را داشت که حافظ در شعرهایش توصیف کرده بود (شیفتگی و پریشان‌حالی).

«مست کتاب بود و عاشق دانش»
شیفته‌ی کتاب و دانش بود.

«پس از هر بحث، قانع می‌شد یا نمی‌شد، می‌گفت ممنون و می‌رفت»
بعد از هر بحث، چه قانع می‌شد و چه نمی‌شد، تشکر می‌کرد و می‌رفت.

«به تو چه بیاموزم، که ندانی! به گفته‌ی خود همه چیز دانی!»
چه چیزی به تو یاد بدهم که ندانی؟ تو که خودت می‌گویی همه چیز را می‌دانی!

واژگان کلیدی

  • کوبه: حلقه یا چکشی که با آن در می‌زنند
  • کوفتن: کوبیدن، زدن
  • مست: (اینجا) شیفته
  • آشفته: پریشان و نامرتب
  • کهنه: قدیمی و فرسوده
  • مجنون: دیوانه
  • مدّعی: ادعاکننده
  • اهلِ بحث: علاقه‌مند به بحث و گفت‌وگو
  • قانع شدن: راضی شدن
  • رد کردن: نپذیرفتن و دور کردن

هم‌خانواده

  • عاشق: عشق، معشوق
  • مدّعی: ادعا، دعوی
  • قانع: قناعت
  • مجنون: جنون
  • دانایی: دانا، دانش
  • بحث: مباحثه

کلمات متضاد

  • کهنه ↔ نو
  • آشفته ↔ آراسته
  • دانا ↔ نادان

نکات املایی

  • ممنون
  • مجنون
  • مدّعی
  • قانع
  • آشفته
  • پیراهن
  • کوبه
  • بحث
  • دانایی

آرایه‌های ادبی

  • کنایه«مست کتاب بود» کنایه از شیفتگی و علاقه‌ی فراوان به کتاب
ممنون در میان کودکان نشست. تشکچه نداشت؛ بر حصیر نشست. میان‌سال بود و سرگردان. سرگردان در شهر، رها از قید و بند. ریسمانی بر کمر می‌بست و کتاب‌ها زیرِ بغل داشت.

ممنون بر حصیر زانو زد، پیش شیخ. کتاب در کنار نهاد: «بخوان شیخ، چه می‌خواندی؟»

شیخ به آهنگ خوش، همان شعر حافظ را خواند: «بحث ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود.»

گنجشکان ساکت بودند. ممنون، سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. سپس، برخاست صدایش را بلند کرد، گویی با حافظ در سال‌های سال پیش، سخن می‌گفت.

معنی

«سرگردان در شهر، رها از قید و بند»
در شهر می‌گشت و به هیچ چیز وابسته و پایبند نبود.

«بخوان شیخ، چه می‌خواندی؟»
شیخ، همان چیزی را که می‌خواندی دوباره بخوان.

«گویی با حافظ در سال‌های سال پیش، سخن می‌گفت»
انگار با حافظِ سال‌های دور گفت‌وگو می‌کرد؛ یعنی شعر را چنان با تمام وجود احساس کرد که گویی حافظ مقابل او بود.

واژگان کلیدی

  • حصیر: بوریا، فرشی که از ساقه‌ی گیاه می‌بافند
  • میان‌سال: نه پیر و نه جوان
  • سرگردان: حیران، بی‌هدف و بی‌خانه
  • قید و بند: وابستگی و دلبستگی
  • ریسمان: طناب نازک
  • زانو زدن: به نشانه‌ی احترام روی زانو نشستن
  • آهنگ: لحن و نوا
  • گویی: انگار

هم‌خانواده

  • قید: مقیّد، قیود
  • رها: رهایی
  • فکر: تفکر، متفکر، افکار
  • سرگردان: سرگردانی

کلمات متضاد

  • رها ↔ اسیر
  • قید ↔ آزادی
  • ساکت ↔ پرسروصدا

نکات املایی

  • حصیر
  • میان‌سال
  • سرگردان
  • قید
  • ریسمان
  • زانو
  • آهنگ
  • فکر
  • گویی

آرایه‌های ادبی

  • کنایه«به فکر فرو رفت» کنایه از غرق اندیشه شدن
بعد، رو کرد به شیخ: «ای شیخ، مرا چیزی بیاموز. نصیحتی کن. امروزم را شاداب و شیرین کن؛ چنان‌که این کودکان امروزشان با خُلقِ خوشِ تو گوارا می‌شود. شیخ، این مکتب «فلک» ندارد. کودکان را چگونه بر سرِ عقل می‌آوری، بی چوب، بی فلک؟ به هر مکتب رفتم، چوبی و فلکی دیدم؛ آویخته بر دیوار.»

شیخ، آرام و اشک در چشم گفت: «اینجا گنجشکان هم درس می‌آموزند. چوب و فلک، راه و روش آنان نیست. کودکانشان را پرواز و دانه برچیدن می‌آموزند؛ بی چوب و فلک.»

— به من چه می‌آموزی، شیخ؟ تو بزرگی.
— من چیزی ندارم که به تو بیاموزم. از من تعریف نکن.

ممنون پیش رفت، پیش شیخ زانو زد، بر دست او بوسه داد: «به من چیزی بیاموز، شیخ!» چشمش به اشک نشست.

معنی

«امروزم را شاداب و شیرین کن؛ چنان‌که این کودکان امروزشان با خُلقِ خوشِ تو گوارا می‌شود»
امروز مرا هم شاد و خوش کن، همان‌طور که روز این بچه‌ها با اخلاق خوش تو دلپذیر می‌شود.

«کودکان را چگونه بر سرِ عقل می‌آوری، بی چوب، بی فلک؟»
بدون چوب و فلک (تنبیه)، چگونه بچه‌ها را مؤدب و حرف‌شنو می‌کنی؟ در هر مکتبی رفتم، چوب و فلک را به دیوار آویخته دیدم.

«اینجا گنجشکان هم درس می‌آموزند … بی چوب و فلک»
اینجا حتی گنجشک‌ها هم درس می‌گیرند. راه و روش آنها هم چوب و فلک نیست؛ بچه‌هایشان را بدون تنبیه، پرواز و دانه‌چینی یاد می‌دهند.

«به من چه می‌آموزی، شیخ؟ تو بزرگی»
(سخن ممنون) شیخ، تو چه چیزی به من یاد می‌دهی؟ تو انسان بزرگی هستی.

«چشمش به اشک نشست»
چشمانش پر از اشک شد.

واژگان کلیدی

  • نصیحت: پند، اندرز
  • شاداب: با طراوت و سرزنده
  • گوارا: خوشایند، دلپذیر
  • خُلق: خوی، اخلاق
  • فلک: چوبی که پای شاگرد را برای تنبیه در آن می‌بستند
  • بر سر عقل آوردن: وادار به ادب و حرف‌شنوی کردن
  • آویخته: آویزان
  • برچیدن: جمع کردن
  • تعریف: ستایش

هم‌خانواده

  • نصیحت: ناصح، نصایح
  • خُلق: اخلاق، اخلاقی
  • فلک: افلاک، فلکی
  • عقل: عاقل، معقول، تعقّل
  • تعریف: معروف، معرفت، عارف
  • آویخته: آویختن، آویزان
  • پرواز: پرنده، پریدن

کلمات متضاد

  • شاداب ↔ پژمرده
  • شیرین ↔ تلخ
  • گوارا ↔ ناگوار
  • تعریف ↔ نکوهش
  • بزرگ ↔ کوچک

نکات املایی

  • نصیحت
  • شاداب
  • گوارا
  • خُلق
  • فلک
  • آویخته
  • پرواز
  • برچیدن
  • بوسه
  • اشک
  • تعریف

آرایه‌های ادبی

  • تشخیص«گنجشکان هم درس می‌آموزند»؛ به گنجشکان ویژگی انسان داده شده است.
  • کنایه«بر سر عقل آوردن» کنایه از ادب کردن و وادار به حرف‌شنوی کردن
شیخ دست در گردن او انداخت و موهای پریشان او را نوازش کرد: «پسرم، حافظ بخوانم برایت؟»

— حافظ در سر و قلب من است. هزاران بار خوانده‌ام. چیزی دیگر بخوان.
— سعدی چه؟ گلستان و بوستان؟
— هرچه بگویی خوانده‌ام، هرچه به این کودکان می‌آموزی، بارها و بارها خوانده‌ام. می‌دانم، می‌دانم، بسیار می‌دانم. چیزی به من بیاموز که ندانم.

معنی

«حافظ در سر و قلب من است»
شعرهای حافظ را از بر دارم و دوستشان دارم؛ در ذهن و دلم هستند.

«هرچه بگویی خوانده‌ام … چیزی به من بیاموز که ندانم»
هر چه بگویی قبلاً خوانده‌ام و همه‌ی درس‌هایی که به این بچه‌ها می‌دهی را هم بارها خوانده‌ام و می‌دانم؛ چیزی به من یاد بده که هنوز نمی‌دانم.

واژگان کلیدی

  • نوازش: دست کشیدن با مهربانی
  • پریشان: آشفته، نامرتب
  • گلستان و بوستان: دو کتاب مشهور سعدی

هم‌خانواده

  • پریشان: پریشانی
  • حافظ: حفظ، حافظه

کلمات متضاد

  • پریشان ↔ منظم
  • دانستن ↔ ندانستن

نکات املایی

  • نوازش
  • پریشان
  • گلستان
  • بوستان
  • هزاران
  • قلب

آرایه‌های ادبی

  • اغراق«هزاران بار خوانده‌ام»
  • تکرار«می‌دانم، می‌دانم»
شیخ، کوزه‌ی آب خویش که در کنار داشت؛ پیش ممنون گذاشت. کوزه‌ای دیگر از کودکی گرفت. کوزه‌ی خویش به ممنون داد.

— آب نخواستم، کوزه نخواستم. به من چیزی بیاموز.
— شیخ گفت: «کوزه را نگه دار تا در آن، آب این کوزه ریزم.»

شیخ از کوزه‌ی خود در کوزه‌ی ممنون آب ریخت. کوزه در دست ممنون پُر بود. آب از سر آن ریخت. ممنون گفت: «به من چیزی بیاموز.»

بارِ دیگر، شیخ در کوزه‌ی پُر، آب ریخت. ممنون گفت: «این کوزه جا ندارد. مرا دیوانه می‌دانی. آری، من دیوانه‌ام. ممنونم. آنچه باید بیاموزم، آموختم. ممنون… ممنون.»

معنی

«آب نخواستم، کوزه نخواستم. به من چیزی بیاموز»
من آب و کوزه نمی‌خواهم؛ می‌خواهم چیزی به من یاد بدهی.

«کوزه را نگه دار تا در آن، آب این کوزه ریزم»
کوزه‌ات را بگیر تا آب این کوزه را در آن بریزم.

«کوزه در دست ممنون پُر بود. آب از سر آن ریخت»
کوزه‌ی ممنون پر شد و آب از لبه‌ی آن بیرون ریخت.

«این کوزه جا ندارد … آنچه باید بیاموزم، آموختم»
ممنون با دیدن کوزه‌ی پر که آب بیشتری در آن جا نمی‌گیرد، پیام شیخ را می‌فهمد: ذهنی که پر از دانسته‌های خودش است، جایی برای یادگرفتن ندارد. پس می‌گوید: ممنونم، آنچه باید می‌آموختم، آموختم.

واژگان کلیدی

  • کوزه: ظرف سفالی آب
  • خویش: خود
  • پُر: سرشار، لبریز
  • دیوانه: مجنون
  • ممنون: سپاسگزار

هم‌خانواده

  • آموختن: آموزش، آموزگار، آموخته
  • ریخت: ریختن، ریزش
  • دیوانه: دیوانگی
  • ممنون: منّت، امتنان

کلمات متضاد

  • پُر ↔ خالی
  • دیوانه ↔ عاقل
  • نخواستم ↔ خواستم

نکات املایی

  • کوزه
  • خویش
  • دیوانه
  • آموختم
  • ممنونم
  • ریخت

آرایه‌های ادبی

  • نمادکوزه‌ی پُر نماد ذهنی است که از غرور و دانسته‌های خود پر شده است.
  • تضادپُر و خالی
  • تکرار«ممنون… ممنون»
ممنون برخاست. آب کوزه را در کنار درخت، خالی کرد. کوزه‌ی خالی پیش شیخ آورد و گفت: «این یعنی خالی شو تا پُر شوی. من پُر بودم و پُر گفتم از خود، اکنون خالی‌ام، هیچم و هیچ نمی‌دانم؛ حالا مانند این کودکانم. با من از هرچیز بگو، از ابتدا آغاز کن. من کی‌ام. به من بگو: من کی‌ام، تو کیستی؟»

شیخ لبخند زد و گفت: «به آواز گنجشکان گوش کن. هزاران سخن در آوازشان است. گوش کن، می‌شنوی.»

ممنون ساکت شد. کودکان او را می‌دیدند که همه‌ی وجودش گوش شده است. گنجشکان غوغا کردند.

معنی

«این یعنی خالی شو تا پُر شوی»
یعنی اول ذهنت را از غرور و دانسته‌های خودت خالی کن تا بتوانی چیز تازه یاد بگیری.

«من پُر بودم و پُر گفتم از خود»
من پر از خودبینی بودم و فقط از خودم و دانسته‌هایم حرف می‌زدم.

«اکنون خالی‌ام، هیچم و هیچ نمی‌دانم؛ حالا مانند این کودکانم»
حالا از غرور خالی شده‌ام و خودم را ناچیز و نادان می‌دانم، درست مثل این بچه‌ها که آماده‌ی یادگیری‌اند.

«من کی‌ام. به من بگو: من کی‌ام، تو کیستی؟»
از اول برایم بگو که من چه کسی هستم و تو چه کسی هستی.

«همه‌ی وجودش گوش شده است»
با تمام وجود و با همه‌ی توجه گوش می‌داد.

واژگان کلیدی

  • ابتدا: آغاز، شروع
  • وجود: (اینجا) تمام تن و جان
  • هیچ: ناچیز، بی‌چیز
  • لبخند: خنده‌ی آرام و بی‌صدا
  • غوغا: سروصدا

هم‌خانواده

  • وجود: موجود، موجودات
  • ابتدا: ابتدایی، مبتدی

کلمات متضاد

  • خالی ↔ پُر
  • ابتدا ↔ انتها
  • آغاز ↔ پایان
  • ساکت ↔ غوغا

نکات املایی

  • ابتدا
  • آغاز
  • وجود
  • لبخند
  • هیچ
  • غوغا

آرایه‌های ادبی

  • تضادخالی و پُر
  • کنایه«همه‌ی وجودش گوش شده بود» کنایه از گوش دادن با تمام توجه
از درخت برخاستند و در هوای مکتب چرخ زدند و بازگشتند و بر شاخه‌ها نشستند. ممنون سربرگرداند، گنجشکان را دید. گنجشکان در شاخه‌ها گفت‌وگو می‌کردند.

شیخ گفت: «چه می‌شنوی؟ بر کودکان بازگو.»

ممنون برخاست، رو کرد به کودکان با صدای بلند گفت:
«برگِ درختان سبز در نظر هوشیار ✵ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار»
نقل از گنجشکان، غلام شما ممنون.

ممنون، ریسمانی که بر کمر داشت، سفت کرد. گرهی دیگر زد. کتاب‌هایش را در بغل گرفت و به سوی درِ مکتب رفت.

معنی

«چه می‌شنوی؟ بر کودکان بازگو»
چه می‌شنوی؟ آن را برای بچه‌ها بگو.

«برگِ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقش دفتری است معرفت کردگار»
برگ‌های سبز درختان در نگاه انسان آگاه و هوشیار، هر کدام مانند کتابی است که خدا را به ما می‌شناساند.

«نقل از گنجشکان، غلام شما ممنون»
این سخن از زبان گنجشکان است و ممنون، خدمتگزار شما، آن را برای شما بازگو کرد.

«ریسمانی که بر کمر داشت، سفت کرد. گرهی دیگر زد»
ریسمان کمرش را محکم‌تر بست و آماده‌ی رفتن شد.

واژگان کلیدی

  • چرخ زدن: دور زدن
  • بازگو: دوباره بگو، تعریف کن
  • هوشیار: آگاه، دانا
  • ورق: برگ، صفحه
  • دفتر: (اینجا) کتاب
  • معرفت: شناخت
  • کردگار: خداوند، آفریدگار
  • غلام: (اینجا) خدمتگزار
  • نقل: روایت، بازگو کردن
  • سفت: محکم

هم‌خانواده

  • هوشیار: هوش، هوشمند
  • معرفت: عارف، عرفان، معروف
  • ورق: اوراق، ورقه
  • دفتر: دفاتر، دفترچه
  • غلام: غلامی

کلمات متضاد

  • هوشیار ↔ غافل
  • سفت ↔ شُل
  • بازگشتند ↔ رفتند

نکات املایی

  • هوشیار
  • معرفت
  • کردگار
  • ورق
  • دفتر
  • غلام
  • گره
  • سفت
  • چرخ

آرایه‌های ادبی

  • قافیههوشیار / کردگار
  • تشبیهبرگ درخت به دفتر (کتاب) مانند شده است.
  • مراعات نظیربرگ، درخت، ورق، دفتر
شیخ نگاهش کرد. کودکان دیدند که با خود شعر می‌خواند و می‌رود. گنجشکان در شاخه‌های درخت، جیک جیک می‌کردند.

عماد (یکی از شاگردان) گفت: «چرا با او چنین کردی؟ مهربانی و هم‌زبانی کردی! او از ما نیست، دیوانه‌ای سرگردان است که مکتب‌های شهر را یک به یک می‌گردد. به آنان می‌گوید، چیزی به من بیاموزید. بسیاری از آنان درِ مکتب را به روی او بسته‌اند.»

شیخ گفت: «او نعمتی است که هر کس قدر او نمی‌داند.»

یکی از بچّه‌های مکتب، برخاست و گفت: «او چه نعمتی است؛ جز پُرگویی و ادّعا و درهم ریختگی ظاهر؟»

شیخ گفت: «او اینجا نیست. غیبت او نکنیم. به هر حال، او امروز، محفل ما را روشن کرد و درسی به ما داد. از هر کس باید چیزی آموخت. هرجا می‌تواند برای ما مکتب باشد.»

معنی

«مهربانی و هم‌زبانی کردی!»
با او مهربان بودی و با او هم‌صحبت و همدل شدی!

«درِ مکتب را به روی او بسته‌اند»
او را به مکتب راه نمی‌دهند و نمی‌پذیرند.

«او نعمتی است که هر کس قدر او نمی‌داند»
او هدیه‌ای ارزشمند است، امّا مردم ارزشش را نمی‌شناسند.

«جز پُرگویی و ادّعا و درهم ریختگی ظاهر؟»
او جز زیاد حرف زدن، ادعا کردن و ظاهر نامرتب، چه چیز ارزشمندی دارد؟

«او اینجا نیست. غیبت او نکنیم»
او اینجا حاضر نیست؛ پس پشت سرش بدگویی نکنیم.

«محفل ما را روشن کرد … هرجا می‌تواند برای ما مکتب باشد»
او امروز جمع ما را با حرف‌های ارزشمندش پُرنور کرد و درسی به ما آموخت. از هر کسی باید چیزی یاد گرفت و هر جایی می‌تواند محل یادگیری باشد.

واژگان کلیدی

  • هم‌زبانی: هم‌صحبتی، همدلی
  • نعمت: بخشش و هدیه‌ی ارزشمند
  • قدر: ارزش و احترام
  • پُرگویی: زیاد حرف زدن
  • ادّعا: گفتن سخنی بدون دلیل کافی
  • ظاهر: بیرون و شکل بیرونی
  • غیبت: بدگویی پشت سر دیگران
  • محفل: مجلس، جمع

هم‌خانواده

  • مهربانی: مهر، مهربان
  • نعمت: نعمت‌ها، انعام
  • قدر: مقدار، قادر، تقدیر
  • ادّعا: مدّعی، دعوی
  • ظاهر: ظهور، مظهر
  • غیبت: غایب، غیب
  • محفل: محافل

کلمات متضاد

  • ظاهر ↔ باطن
  • غیبت ↔ حضور
  • روشن ↔ تاریک
  • بسته ↔ باز
  • مهربانی ↔ بی‌مهری

نکات املایی

  • هم‌زبانی
  • نعمت
  • قدر
  • ادّعا
  • درهم‌ریختگی
  • ظاهر
  • غیبت
  • محفل
  • شاگردان

آرایه‌های ادبی

  • کنایه«درِ مکتب را به روی او بستن» کنایه از نپذیرفتن او؛ «محفل را روشن کردن» کنایه از شادی و آگاهی بخشیدن به جمع
  • تضادغیبت و حضور (او اینجا نیست)

منبع: هوشنگ مرادی کرمانی، آب انبار، با تلخیص و اندکی تغییر

درک و دریافت

۱. به نظر شما، چرا شیخ مکتب‌خانه ابتدا از آموزش دادن به «ممنون» خودداری می‌کرد؟
چون ممنون خودش را همه‌چیزدان می‌دانست و ذهنش پر از دانسته‌های خودش بود؛ شیخ به او گفت: «به گفته‌ی خود همه چیز دانی!» کسی که فکر می‌کند همه چیز را می‌داند، آماده‌ی یادگرفتن نیست.

۲. به عقیده‌ی شما، زیباترین بخش این داستان، کدام قسمت است؟ دلیل خود را بیان کنید.
پاسخ آزاد است. نمونه: ماجرای کوزه‌ی آب، چون شیخ بدون سخنرانی و فقط با ریختن آب در کوزه‌ی پُر، به ممنون فهماند که برای یادگرفتن باید اول از غرور و دانسته‌های خود خالی شد.

۳. نظر بچّه‌ها در مورد «ممنون» چه بود؟
بچّه‌ها او را دیوانه‌ای سرگردان می‌دانستند که از آنها نیست و مکتب‌ها را یکی‌یکی می‌گردد. یکی از آنها هم گفت او جز پُرگویی و ادّعا و ظاهر نامرتب چیزی ندارد.

۴. اگر می‌خواستید نام جدیدی برای داستان انتخاب کنید، نام آن را چه می‌گذاشتید؟
پاسخ آزاد است. نمونه: «کوزه‌ی پُر»، «خالی شو تا پُر شوی» یا «ممنون و شیخ».

کارگاه درس‌پژوهی

۱. یکی دیگر از شعرهای پروین اعتصامی را، که به صورت مناظره سروده شده است، انتخاب کنید و در گروه بخوانید. (بهترین شعر گروه را انتخاب کنید و به کلاس ارائه دهید.)
فعالیت گروهی است. شعر مناظره‌ای را از دیوان پروین اعتصامی انتخاب کنید که دو شخصیت (مثل دو پرنده یا دو شیء) با هم گفت‌وگو می‌کنند.

۲. در مورد شخصیت بزرگمهر تحقیق کنید و شرح حال یا داستانی از زندگی او را در کلاس بخوانید.
فعالیت پژوهشی است. بزرگمهر وزیر دانا و حکیم انوشیروان ساسانی بود؛ می‌توانید یکی از داستان‌های او را بخوانید.

۳. به نظر شما، چگونه اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، باعث می‌شود احساس داناپنداری در بعضی افراد ایجاد شود؟
پاسخ آزاد است. نمونه: وقتی کسی با چند جستجو یا چند پست کوتاه، اطلاعات سطحی به دست می‌آورد، ممکن است فکر کند همه چیز را می‌داند و دیگر دنبال یادگیری عمیق نرود؛ مثل ممنون که پیش از خالی شدن، خود را پُر از دانش می‌دید.

دانلود خلاصه‌ی درس

فایل PDF خلاصه‌ی درس آوای گنجشکان فارسی ششم را می‌توانید از لینک زیر دانلود کنید. جزوه‌ی کامل کل کتاب و محتوای آماده‌ی همه‌ی دروس ششم هم در فروشگاه موجود است.

اگر جای ممنون بودید و آواز گنجشکان را می‌شنیدید، چه درسی می‌گرفتید؟ نظرتان را در بخش دیدگاه‌ها با ما در میان بگذارید!

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x